حافظ

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

سادگی یک رنگی است...

سادگی یک رنگی است...

در دل نقاشی

ساده دل باش و ببین

که بهار ما همان یک رنگی است...

بهار 92 مبارک

باید از محشر گذشت ... (شهریار)

باید از محشر گذشت

این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست ،

گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است ،

عذر میخواهم پری ...

 من نمیگنجم در آن چشمان تنگ ،

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند ،

روی جنگلها نمی آیم فرود ،

شاخه زلفی  گو مباش ، 

آب  دریا ها کفاف تشنه این درد نیست ،

بره هایت میدوند ،

 جوی باریک عزیزم راه خود گیرو برو ...

یک شب مهتابی از این تنگنای  بر فراز کوها پر میزنم،   

میگذارم میروم ،

 

ناله خود میبرم ،

دردسر کم میکنم ...

چشمهائی خیره می پاید مرا،

غرش تمساح می آید بگوش ،

کبر فرعونی و سحر سامریست ،

دست موسی و محمد با من است ،

میروی ، وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست ،

صـبـح چنـدان دور نیست ...

ادامه نوشته

مولوی

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

 

دیده عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

ادامه نوشته

شعر طنز خلیل جوادی (بازگشت فردوسی)

اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ

قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ

کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه

تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه

اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره

واســــــه خودش ســاعت کاری داره

سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه

کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه

ادامه نوشته

احساس عجیب

yasiii_ss_7_15483188208155206105160818718810921723211530.jpg

یه احساس عجیب دیگه می خوام
همونی رو که قلبم میگه می خوام
یه صبح دیگه و یه حال تازه
یه رویایی که آرامش بسازه

یه احساس عجیب دیگه می خوام
که پیدا شه میون اشک چشمام
دلم می خواد روی ابرا بشینم
تا دنیا رو از این بهتر ببینم

خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره
می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم

کنار تو همه چی خوب میشه
می تونم عاشقت باشم همیشه
دلم قرصه به خورشید و به ماهت
دلم قرصه به گرمای نگاهت

خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره
می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم

محمد کاظمی

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش


خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش

مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم

هر پسين

اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست

نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين

مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟

اي راز

اي رمز

اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

آدما با هم و تنهان هر کدوم یه جور معمان
بعضی واژه ها یه رازن بعضی واژه ها بی معنا
آدما نقشای رنگی گاهی شادن گاهی غمگین
آخه زندگی بنا نیست که سراسر باشه شیرین
زیر اسمون این شهر چرا دشمنی چرا قهر
وقتی که میشه تهی کرد جام زندگی رو از زهر
جام زندگی رو از زهر
آدما خوابن و بیدار ادما راضیو بیزار
آدما قصه ی جاری قصشون قصه ی تکرار
چی حقیقت چی سرابه چی گناهه چی ثوابه
چهره های اشنایی صورتی پشت نقابه
صورتی پشت نقابه
آدما با هم و تنهان هر کدوم یه جور معمان
بعضی واژه ها یه رازن بعضی واژه ها بی معنا

ماه من...

ماه من غصه چرا؟؟؟
آسمان را بنگر/ که هنوز/ بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که/ دلش از سردی شبهای خزان/نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و/ نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار/ دشتی از یاس سپید/ زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز/ پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز/ آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من/ دل به غم دادن
و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست/ که خدا را دارند
ماه من/ غم و اندوه اگر هم روزی/ مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات /از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا /چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود/ که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب/ راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد /همه زندگی ام/ غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی/ بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم/ اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه /میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند /سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست

خدا هست هنوز...!

                                                 (زنده یاد قیصر امین پور)

این بود زندگی؟

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ... این بود زندگی؟

((حسین پناهی))

چیست این باران که دلخواه من است ؟

چیست این باران که دلخواه من است ؟
زیر چتر او روانم روشن است .
چشم دل وا می کنم
قصه یک قطره باران را تماشا می کنم :
در فضا،
همچو من در چاه تنهائی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا،
خود نمی داند که می افتد کجا !
در زمین،
همزبانانی ظریف و نازنین،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم !
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .
هر حبابی، دیدهای در جستجوست،
چون رسد هر قطره، گوید: - « دوست! دوست ... !»
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهر ورزان همرهی !
با تب تنهائی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند،
قطره دل میل دریا می کند،
قطره تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندم از رفیقان تا کجا!
همدلی کو ؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جاکه خاطرخواه او !
شاید از این تیرگی ها بگذریم .
ره به سوی روشنائی ها بریم .
می روم، شاید کسی پیدا شود،
بی تو، کی این قطره دل، دریا شود؟

فریدون مشیری



مــن از تــو شــاعــرتــر

بنفشــه‌ای خــوش رنــگ

دمیــده بــود در آغــوش کــوه

از دل سنــگ!


بــه کــوه گفتــم:

شعــرت خــوش اســت

و تــازه و تــر،

و گــر درســت بخــواهــی

مــن از تــو شــاعــرتــر !

کــه شعــرت از دل سنــگ اســت و

شعــرم از دل تنــگ . . . 

فریدون مشیری





دیوانه خموش به عاقل برابرست

دیوانه خموش به عاقل برابرست                  دریای آرمیده به ساحل برابرست

در وصل و هجر،سوختگان گریه می‌کنند         از بهر شمع،خلوت و محفل برابرست

دست از طلب مدار که دارد طریق عشق       از پافتادنی که به منزل برابرست

گردی که خیزد از قدم رهروان عشق             با سرمه سیاهی منزل برابرست

دلگیر نیستم که دل از دست داده‌ام             دلجویی حبیب به صد دل برابرست

صائب ز دل به دیده خونبار صلح کن              یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست

تو نیستی که ببینی...

فریدون مشیری

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان

...

ادامه نوشته

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

.....

ادامه نوشته

محمدرضا و همایون شجریان ؛ از آلبوم " سخن عشق " ؛ تصنیف سخن عشق  

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
.........

از اینجا دریافت کنید

ادامه نوشته

سروده ی جدید خلیل جوادی

اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ

قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ

 

کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه

تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه

 

اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره

واســــــه خودش ســاعت کاری داره

 ...

ادامه نوشته

اشعار ترکی

Image Detail

ادامه نوشته

بی قراری

شبی غمگین تر از شبهای فرهاد

به یاد لحظه های رفته بر باد

به یاد سروهای سبز و عاشق

نشستم گریه کردم تا شقایق

صدایم یک نیستان بی قراری

غروب و حسرت و چشم انتظاری

...........

ادامه نوشته

شعری از مولانا

شعری از مولانا

ادامه نوشته

شهادت امام رضا تسلیت

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

 

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

 

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

 

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

 

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

 

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

 

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

 

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

 

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

 

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

 

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

 

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

شعر

رهگذر

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر


این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

 

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف


ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

 

ادامه نوشته

یا امام رضا

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

 

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

 

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

 

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

 

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

 

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

 

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

 

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

 

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

 

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

 

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

 

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

 

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

 

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

 

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

 

اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو     

شعر( قمار زندگي )

اين  قمار زندگي               گاهی بازنده داره                                                        

هر شكستش واسه تو         نقش سازنده داره

گاهي غمهاش شيرينه        گاهي تلخه خندهاش

گاهي حيرون ميموني         تو  ميون جادهاش

 اين قمار زندگي               برد و باختي نداره

وقتي ازچشماي تو           اشك حسرت نباره  

وقتي تو ساحل عشق        دل تو بند نميشه 

وقتي بي تفاوتي              تو چشات پيدا ميشه

 با يه لبخند كوچيك             پر بده غصه هارو

نگا كن با چشم باز            آخر قصه هارو

دستتو به اون بده             اون كه با تو آشناست

اون كه بهتر از خودت        با دل تو با وفاست         

دیوان حافظ

زمان کل: ۱۱ ساعت و ۵۱ دقیقه

شماره غزل حجم دانلود کنید
غزل های ۱ تا ۶۰ 11.8MB دانلود
غزل های ۶۱ تا ۱۲۰ 11.4MB دانلود
غزل های ۱۲۱ تا ۱۸۰ 10.8MB دانلود
غزل های ۱۸۱ تا ۲۴۰ 11.1MB دانلود
غزل های ۲۴۱ تا ۳۰۰ 11.3MB دانلود
غزل های ۳۰۱ تا ۳۶۰ 10.6MB دانلود
غزل های ۳۶۱ تا ۴۲۰ 10.8MB دانلود
غزل های ۳۶۱ تا آخر 13.9MB دانلود

دانلود دیوان رودکی

فایل دانلود