بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

 

دیده عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

 

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

 

خمر من و خمار من بغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو بسر نمی شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی!؟ بی تو بسر نمی شود

 

دل ننهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود

 

بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود

 

                                   «مولوی»