بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".
خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ..."
(حسین پناهی )
بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".
خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ..."
(حسین پناهی )
تلخ تلخ ،تلختر از تخمه ای که تلخ از آب در بیاد و مزه تمام تخمه هایی که خوردی رو به گند بکشه
خدایا وقتی آنچه بیشتر از لیاقتم هست بهم عنایت میکنی، وقتی زمین میخورم، وقتی وضعیت خنثی هستش ...
به بزرگیت قسم من در همه حال بهت ایمان دارم
حتی اگه این دنیا بر وفق مراد نباشه، اون دنیا میدونم تلافی میکنی
مگه یکی از خصوصیاتت عدل نیست؟
نترس منم عزرائیل نیستم
داری میخندی؟
آهان سر کارم گذاشتی؟
حالا رد شد
2هزاریمو میگم
مسخرم کردی
فکر کردی
اما من خاطره ی تک تک باران های عمرم را ب یاد دارم...
تک تک انها...
از همون اول کودکی تا همین الان....
جولیای عزیزم سلام .
بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرت
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو” که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.
…………………………….
نامه را خواندید؟
اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید :
پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود
که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند. ! “یک خط در میان”
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید
تا به اصل ماجرا پی ببرید!
همیشه به یاد داشته باش:
درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت میکنی، مردمانی هم هستند که
برای داشتن زندگی مثل تو و بودن به جای تو حاضرند به هر کاری دست بزنند
به انجام کارهای نیک ادامه دهید ،
حتی اگر دیگران آنها را به نام خویش ادعا کنند .
کارهای شما پیشکشی ست به خدا
و هیچ کس نمی تواند ” خدا “ را فریب دهد . . .

گاهی برای زندگی کردن باید بعضی از خاطره ها را گوشه دنجی در صندوقچه ای پنهان کرد تا دیر به دیر به یادش افتاد
حکمت ماندگاری خاطره ها جز یاد زندگی دیروز نیست اما باید به یاد داشته باشیم که امروز نیز باید زندگی کرد
امروزی که برای فردا دیگر دیر است...

خدا در قلب کودک فقیریست در همسایگی خانه حاجی ...
و حاجی در میان عرب ها به دنبال خدا ...

ولي نكتة تشبيه آنها به چهارپايان شايد اين باشد كه تنها به خور و خواب و شهوت
مي پردازند،
به تعبير ديگر: گروهي از غافلانِ دور افتاده از خدا و معنويت، مرفه اند، همچون
گوسفندان پروار و گروهي نامرفه، مانند گوسفنداني كه در بيابان ها دنبال
آب و علفي مي گردند. هر دو گروه هدفشان جز شكم نيست...

بیماری خاصی است که برخی به آن مبتلا می شوند و همواره چشم و گوش بسته ، به هر زحمت و قیمتی ، به دنبال تازه های لباس و آرایشند تا برای خود شخصیت کاذب بسازند و یا غریزه تنوع طلبی خود را ارضا نمایند . غافل از آن که تنها به خواسته واقعی خود نمی رسند ، بلکه همیشه گروهی برتر و بالاتر از آنها هستند که حسرت را برای آنها باقی گذارند
البته با پاکیزگی و نظافت خیلی فرق داره
...
پیامبر اکرم (ص) : حیا زیباست ولی از جانب زنان زیباتر.
حضرت عیسی (ع) : از نظر بازی بپرهیز که بذر شهوت را در دل می کارد و
صاحب خود را در فتنه و فساد می اندازد.
امام علی (ع) : گمراهی انسانها ، دو خواهش نفسانی شهوت و غضب است.
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و تكهاي نان مينشيند و
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"...
مگر از زندگي چه ميخواهيد،
كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟
كه در عشق يافت نميشود، كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا ميپرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه ميپرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نميانديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي
دوست هر کس عقل اوست و نادانى اش دشمن اوست .
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است!
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، درست مثل بیدار شدن از خواب در صبح روز های پاییزی که یکی از سخت ترین کار های دنیاست!
مرد که باشی همه دنیا از تو انتظار دارند، انتظارات بجا و نابجا! اما تو مردی باید خورد شوی و شکسته شوی و تکه تکه شوی اما دم نزنی!
مرد که باشی دنیا و زمین و زمان برایت کوتاه میشوند، نیست میشوند، دیده نمیشوند!
مرد که باشی روزها را سپری میکنی و وقتی به خودت می آیی که موهایت سفید شده و به گذشته فکر میکنی!
مرد که باشی شبها برای فردایت برنامه ریزی میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی!
مرد که باشی باید مسئول باشی، بزرگ باشی، بچه نشوی، باید پدر باشی، بچه بازی نکنی، باید تکیه گاه باشی
باید شانه برای همدمت باشی، باید با طوفان درونت کوه آرامش اطرافیانت باشی
مرد که باشی باید بخوری و دم نزنی، باید بریزی توی خودت، مچاله شوی، خرد شوی، تکه تکه شوی اما دم نزنی!
مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، آشوب که باشی، طوفانی که باشی،
باید مثل گردباد همه چیز را درون خودت قورت دهی تا مبادا آرامش و آسایش اطرافیانت بهم بریزد!
مرد که باشی نباید از مسئولیت شانه خالی کن، باید استوار باشی، محکم باشی، پدر باشی!
مرد که باشی باید مصمم باشی، پر قدرت باشی، پر انرژی باشی و همیشه امیدوار!
آری مرد بودن سخت ترین کار دنیاست،باید مرد باشی تا هم خودت باشی و هم چیزی که دیگران میخواهند،باید مرد باشی تا بدانی مرد بودن درست مثل مادر بودن، سختترین کار دنیاست!

روزی سرخپوست پیری برای نوهاش از حقایق زندگی چنین میگفت: “در وجود هر انسانی همیشه مبارزهای جریان دارد که مانند مبارزه دو گرگ است. یکی از گرگها سمبل بدیهاست و دیگری سمبلعشق و مهربانی…”
سخنان پدربزرگ نوه را به فکر فرو برد، تا اینکه پرسید: “پدربزرگ در پایان کدام گرگ پیروز میشود؟”
پدربزرگ لبخندی زد و گفت: “آن گرگی که به آن غذا میدهی!
با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم…
“اووه!! معذرت میخوام…”
“من هم معذرت میخوام دقت نکردم…”
ما خیلی مؤدب بودیم، من و این غریبه خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم. اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار میكنیم؟!
كمی بعد از آن روز، در حال پختن...

یه احساس عجیب دیگه می خوام
همونی رو که قلبم میگه می خوام
یه صبح دیگه و یه حال تازه
یه رویایی که آرامش بسازه
یه احساس عجیب دیگه می خوام
که پیدا شه میون اشک چشمام
دلم می خواد روی ابرا بشینم
تا دنیا رو از این بهتر ببینم
خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره
می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم
کنار تو همه چی خوب میشه
می تونم عاشقت باشم همیشه
دلم قرصه به خورشید و به ماهت
دلم قرصه به گرمای نگاهت
خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره
می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم
محمد کاظمی
من خدا را دارم !
کوله بارم بر دوش
سفری میباید سفری تا ته تنهایی محض
هرکجا لرزیدی از سفر ترسیدی
فقط آهسته بگو من خدا را دارم!


دو روز مانده بود به پایان جهان،تازه فهمیده بود که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بدوبیراه گفت!فرشته سکوت کرد..آسمان و زمین را به هم ریخت!فرشته سکوت کرد..جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!
حرف هایی که دلت را به درد میاره. حرف هایی که پیش هیچ سنگ صبوری نمی تونی به زبان بیاری . مجبوری این حرفها را برای تمام عمر مثل یه آتیش زیر خاکستر توی اون دل کوچیکت نگهداری و هر چند وقت یه باراین آتیش توی دلت زبونه بکشه و دلت را به درد بیاره ولی تو همچنان سکوت می کنی و اجازه نمیدی کسی صدای گرگر آتیش را بشنود تا اینکه به مرور مرحم همیشگی زمان، باری دیگر اونو موقتاً زیر خاکستر پنهان کند .
حرف هایی که عین یک بار سنگین روی دوش ات سنگینی می کند و حس می کنی شانه های ظریفت تحمل چنین بار سنگینی را ندارد خیلی سختت می شود و حس می کنی قامتت داره زیر فشار این بار خم میشه ولی باز هم می خوای سکوت کنی . می خوای سکوت کنی چون نمی خوای از درماندگی هایت بگویی . چون می خواهی تو را استوار ببینند . نمی خوای صدای شکستنت را کسی بشنود پس سکوت می کنی.