بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".

خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ..."

 

(حسین پناهی )

مهربان در حد بینهایتش...

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

ادامه نوشته

خیلی تلخه وقتی دلت بخواد بری و اجازه نداشته باشی

 

تلخ تلخ ،تلختر از تخمه ای که تلخ از آب در بیاد و مزه تمام تخمه هایی که خوردی رو به گند بکشه

خدایا وقتی آنچه بیشتر از لیاقتم هست بهم عنایت میکنی، وقتی زمین  میخورم، وقتی وضعیت خنثی هستش ... 

به بزرگیت قسم من در همه حال بهت ایمان دارم  

حتی اگه این دنیا بر وفق مراد نباشه، اون دنیا میدونم تلافی میکنی  

 مگه یکی از خصوصیاتت عدل نیست؟

 

یووخی

خیلی خستم ولی خواب باهام مثل غریبه ها برخورد میکنه 

نترس منم عزرائیل نیستم 

داری میخندی؟ 

آهان سر کارم گذاشتی؟ 

حالا رد شد 

2هزاریمو میگم 

مسخرم کردی 

فکر کردی

 

ادامه نوشته

1،2،3 فوووت باد برد

آفتاب که میزند مردم فراموش میکنند دیشب زیبای بارانی را...

 

اما من خاطره ی تک تک باران های عمرم را ب یاد دارم...

تک تک انها...

از همون اول کودکی تا همین الان....

داستان جالب ( نامه تاجر باهوش به همسرش)


این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل :

جولیای عزیزم سلام .
بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرت
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.

…………………………….

نامه را خواندید؟
اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید :
پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود
که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند. ! “یک خط در میان”
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید
تا به اصل ماجرا پی ببرید!

سپاسگذار باش

همیشه به یاد داشته باش:


درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت میکنی، مردمانی هم هستند که

برای داشتن زندگی مثل تو و بودن به جای تو حاضرند به هر کاری دست بزنند

ادامه نوشته

از نوشته های مرحوم قیصر امین پور

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
 
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت..
 
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند ٬بعضی جلد ضخیم،
 
بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.
 
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و
 
بعضی با کاغذ خارجی.
 
....


ادامه نوشته

،،،،،،،،،

به انجام کارهای نیک ادامه دهید ،


حتی اگر دیگران آنها را به نام خویش ادعا کنند .


کارهای شما پیشکشی ست به خدا


و هیچ کس نمی تواند ” خدا “ را فریب دهد . . .

زندگی...

گاهی برای زندگی کردن باید بعضی از خاطره ها را گوشه دنجی در صندوقچه ای پنهان کرد تا دیر به دیر به یادش افتاد

حکمت ماندگاری خاطره ها جز یاد زندگی دیروز نیست اما باید به یاد داشته باشیم که امروز نیز باید زندگی کرد

امروزی که برای فردا دیگر دیر است...

ادامه نوشته

معنای آرامش


پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند
به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،
رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،
رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
 اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ،
در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ،
پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ،
که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است.”

حاجی به دنبال خدا ..

پیامبر اکرم (ص) فرمودند:

به من ایمان نیاورده است آن كس كه شب سیر بخوابد و همسایه‌اش گرسنه باشد. به من ایمان نیاورده است آن كس كه شب پوشیده بخوابد و همسایه‌اش برهنه باشد....
.............................

خدا در قلب کودک فقیریست در همسایگی خانه حاجی ...

و حاجی در میان عرب ها به دنبال خدا ...

راه حل مشکلات را جار نزنید

یه شب سه نفر اشتباهی دستگیر میشن و در نهایت ناباوری به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم میشن.... نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن. نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ... کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... به بی گناهی اون هم ایمان میارن و آزادش میکنن . نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی خوب بقیه داستان هم مشخصه، مسوولین زندان مشكل رو میفهمن و موفق به اعدام فرد میشن .... نتیجه: لازم نیست همیشه راه حل مشكلات رو جار بزنید

زنهار

بارها در قرآن مجيد غافلان بيخبر به چهارپايان و حيوانات بي شعور تشبيه شده اند،

ولي نكتة تشبيه آنها به چهارپايان شايد اين باشد كه تنها به خور و خواب و شهوت

مي پردازند،

به تعبير ديگر: گروهي از غافلانِ دور افتاده از خدا و معنويت، مرفه اند، همچون

گوسفندان پروار و گروهي نامرفه، مانند گوسفنداني كه در بيابان ها دنبال             

آب و علفي مي گردند. هر دو گروه هدفشان جز شكم نيست...

ادامه نوشته

خودنمایی؟ واسه کی؟ واسه چی؟ که چی؟ با عوض کردن جلد ،کی قول میخوره؟

بیماری خاصی است که برخی به آن مبتلا می شوند و همواره چشم و گوش بسته ، به هر زحمت و قیمتی ، به دنبال تازه های لباس و آرایشند تا برای خود شخصیت کاذب بسازند و یا غریزه تنوع طلبی خود را ارضا نمایند . غافل از آن که تنها به خواسته واقعی خود نمی رسند ، بلکه همیشه گروهی برتر و بالاتر از آنها هستند که حسرت را برای آنها باقی گذارند

البته با پاکیزگی و نظافت خیلی فرق داره

...

ادامه نوشته

با لمس کنندگان راز خلقت

پیامبر اکرم (ص) : حیا زیباست ولی از جانب زنان زیباتر.

حضرت عیسی (ع) : از نظر بازی بپرهیز که بذر شهوت را در دل می کارد و

صاحب خود را در فتنه و فساد می اندازد.

امام علی (ع) : گمراهی انسانها ، دو خواهش نفسانی شهوت و غضب است.


ادامه نوشته

ملاصدرا

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دست‌هايتان را از هر آلودگي

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و

بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي

امام رضا(ع) می فرمایند:

دوست هر کس عقل اوست و نادانى اش دشمن اوست .

زود قضاوت نکنیم!!!

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

حکایتی از مولانا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :
ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد
و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است!
پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه 
تو مرا بین که منم مفتاح راه

مرد

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، درست مثل بیدار شدن از خواب در صبح روز های پاییزی که یکی از سخت ترین کار های دنیاست!
مرد که باشی همه دنیا از تو انتظار دارند، انتظارات بجا و نابجا! اما تو مردی باید خورد شوی و شکسته شوی و تکه تکه شوی اما دم نزنی! 
مرد که باشی دنیا و زمین و زمان برایت کوتاه میشوند، نیست میشوند، دیده نمیشوند! 
مرد که باشی روزها را سپری میکنی و وقتی به خودت می آیی که موهایت سفید شده و به گذشته فکر میکنی! 
مرد که باشی شبها برای فردایت برنامه ریزی میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی! 
مرد که باشی باید مسئول باشی، بزرگ باشی، بچه نشوی، باید پدر باشی، بچه بازی نکنی، باید تکیه گاه باشی
باید شانه برای همدمت باشی، باید با طوفان درونت کوه آرامش اطرافیانت باشی
مرد که باشی باید بخوری و دم نزنی، باید بریزی توی خودت، مچاله شوی، خرد شوی، تکه تکه شوی اما دم نزنی!

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، آشوب که باشی، طوفانی که باشی،
باید مثل گردباد همه چیز را درون خودت قورت دهی تا مبادا آرامش و آسایش اطرافیانت بهم بریزد!
مرد که باشی نباید از مسئولیت شانه خالی کن، باید استوار باشی، محکم باشی، پدر باشی!
مرد که باشی باید مصمم باشی، پر قدرت باشی، پر انرژی باشی و همیشه امیدوار!

آری مرد بودن سخت ترین کار دنیاست،
باید مرد باشی تا هم خودت باشی و هم چیزی که دیگران میخواهند،باید مرد باشی تا بدانی مرد بودن درست مثل مادر بودن، سختترین کار دنیاست!


ده چیز که خداوند هیچ وقت از تو نمیپرسد!!!!!!!

ادامه نوشته

به کدام یک بیشتر غذا می‌دهی؟

به کدام یک بیشتر غذا می‌دهی؟

گرگ
روزی سرخ‌پوست پیری برای نوه‌اش از حقایق زندگی چنین می‌گفت: “در وجود هر انسانی همیشه مبارزه‌ای جریان دارد که مانند مبارزه دو گرگ است. یکی از گرگ‌ها سمبل بدی‌هاست و دیگری سمبلعشق و مهربانی…”

سخنان پدربزرگ نوه را به فکر فرو برد، تا این‌که پرسید: “پدربزرگ در پایان کدام گرگ پیروز می‌شود؟”

پدربزرگ لبخندی زد و گفت: “آن گرگی که به آن غذا می‌دهی!

قدر خانواده‌ عزیزانت را بدان!

قدر خانواده‌ و عزیزانت را بدان!

قدر خانوانده‌ات را بدان!با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم…
“اووه!! معذرت می‌خوام…”
“من هم معذرت می‌خوام دقت نکردم…”
ما خیلی مؤدب بودیم، من و این غریبه خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم. اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می‌كنیم؟!

كمی بعد از آن‌ روز، در حال پختن...

ادامه نوشته

احساس عجیب

yasiii_ss_7_15483188208155206105160818718810921723211530.jpg

یه احساس عجیب دیگه می خوام
همونی رو که قلبم میگه می خوام
یه صبح دیگه و یه حال تازه
یه رویایی که آرامش بسازه

یه احساس عجیب دیگه می خوام
که پیدا شه میون اشک چشمام
دلم می خواد روی ابرا بشینم
تا دنیا رو از این بهتر ببینم

خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره
می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم

کنار تو همه چی خوب میشه
می تونم عاشقت باشم همیشه
دلم قرصه به خورشید و به ماهت
دلم قرصه به گرمای نگاهت

خدایا قلب من پیش تو گیره
کنار تو همه چی بی نظیره
می تونم غصه رو از هم بپاشم
می تونم عاشق خورشید باشم

محمد کاظمی

من خدا را دارم !

من خدا را دارم !

 کوله بارم بر دوش

 سفری میباید سفری تا ته تنهایی محض

 هرکجا لرزیدی از سفر ترسیدی

 فقط آهسته بگو من خدا را دارم!

لبخند شیشه ای

شادی یک هدف نیست که به آن برسید...
شادی طبیعت ذاتی شماست،
فقط باید آن را کشف کنید.
غصه و اندوه نه‌تنها شما را به خدا نزدیک نمی‌کند
بلکه شما را از طبیعت ذاتی‌تان دور خواهد کرد.

همیشه به یاد داشته باش:
«انسان‌های خندان و شاد به خداوند شبیه‌ترند!

فرض کن تنها یک روز به زندگی‌ات باقی مانده

راه و رسم عاشقی ... نویسنده نگين

دو روز مانده بود به پایان جهان،تازه فهمیده بود که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بدوبیراه گفت!فرشته سکوت کرد..آسمان و زمین را به هم ریخت!فرشته سکوت کرد..جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!

ادامه نوشته

حرفهای ناگفته ی مانده در دل که ارزش و ابهت دل به حضور آنهاست

حرف هایی که دلت را به درد میاره. حرف هایی که پیش هیچ سنگ صبوری نمی تونی به زبان بیاری . مجبوری این حرفها را برای تمام عمر مثل یه آتیش زیر خاکستر توی اون دل کوچیکت نگهداری و هر چند وقت یه باراین آتیش توی دلت زبونه بکشه و دلت را به درد بیاره ولی تو همچنان سکوت می کنی و اجازه نمیدی کسی صدای گرگر آتیش را بشنود تا اینکه به مرور مرحم همیشگی زمان، باری دیگر اونو موقتاً زیر خاکستر پنهان کند .

حرف هایی که عین یک بار سنگین روی دوش ات  سنگینی می کند و حس می کنی شانه های ظریفت تحمل چنین بار سنگینی را ندارد خیلی سختت می شود و حس می کنی قامتت داره زیر فشار این بار خم میشه ولی باز هم می خوای سکوت کنی . می خوای سکوت کنی چون نمی خوای از درماندگی هایت بگویی . چون می خواهی تو را استوار ببینند . نمی خوای صدای شکستنت را کسی بشنود پس سکوت می کنی.