گریه کرد...
چون اون لحظه نمیخواست ببینه می خواست یه چیزی جلوی چشمشو بگیره
به شدت عصبانی شد...
چون معادلات بازم به هم نمی خورد
دست ها را بر سر کوبید...
چون دست خالی را باید بر سر کوبید
زدن رو روی همه به اجرا درآورد و دیوانه شد...
چون دلیلی برایی دیوانه نشدن ندید و همه چیزش رو در حال زوال دید
....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ ساعت 10:3 توسط امامی
|
<<به نام خداوند روزی دهنده>>