میدونی
دوستی می گفت...
رفتم جلو به پلیسه خیلی جدی گفتم :
اصلا میدونی من کی هستم ...؟
گفت کی هستی ...؟
شروع کردم به آواز خوندن :
گفتم من یه پرندم آرزو دارم تو باغم باشی.
جریمم نکرد ...
اشک تو چشاش جمع شد ...
گفت خدا شفات بده
یه روز پلیس جلو مو گرفت ...
رفتم جلو به پلیسه خیلی جدی گفتم :
اصلا میدونی من کی هستم ...؟
گفت کی هستی ...؟
شروع کردم به آواز خوندن :
گفتم من یه پرندم آرزو دارم تو باغم باشی.
جریمم نکرد ...
اشک تو چشاش جمع شد ...
گفت خدا شفات بده
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۳ ساعت 8:33 توسط امامی
|
<<به نام خداوند روزی دهنده>>