تو نیستی که ببینی...
فریدون مشیری
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ مینگری
درختها و چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند
تمام گنجشکان
...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 18:25 توسط امامی
|
<<به نام خداوند روزی دهنده>>