مرد را اگر دردی باشد خوش است
يك شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشكي كه بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم كار خويش شد
هر ني اي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت كاين آشوب چيست
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست
گفت آتش بي سبب نه افروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زانكه مي گفتي ني ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودي كه بود
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۸ ساعت 21:28 توسط امامی
|



<<به نام خداوند روزی دهنده>>